جملات عرفانی

جملات عرفانی

مولانا (انا الحق)

نه سلامم  نه علیکم
نه سپیدم
   نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم
  نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی
  بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 18:27  توسط امید  | 

شیخ بهائی

تو ز دیو نفس اگر خواهی امان          رو نهان شو چون پری از مردمان

چون شب قدر آن همه مستور شد    لاجرم از پای تا سر نور شد

اسم اعظم چونکه کس نشناسدش   سروری بر کل اسما باشدش

تا تو نیز از خلق پنهانی همی             لیله القدری و اسم اعظمی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 12:20  توسط امید  | 

خدمت به خلق (شیخ بهایی)

همه روز روزه بودن،‌ همه شب نماز کردن ** همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن ** دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن

به مساجد و معابر، همه اعتکاف جستن ** ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

شب جمعه‌ها نخفتن،‌ به خدای راز گفتن ** ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن

به خدا که هیچ کس را، ثمر آنقدر نباشد ** که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:56  توسط امید  | 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا گفت که دیوانه نه​ای لایق این خانه نه​ای گفت که سرمست نه​ای رو که از این دست نه​ای گفت که تو کشته نه​ای در طرب آغشته نه​ای گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم صورت جان وقت سحر لاف همی​زد ز بطر شکر کند کاغذ تو از شکر بی​حد تو شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان                  
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم در هوس بال و پرش بی​پر و پرکنده شدم زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم کآمد او در بر من با وی ماننده شدم کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 17:44  توسط امید  | 

قسمتی از مناجات خواجه عبدالله انصاری

هر كس كه ترا شناخت جان را چه كند     فرزند و عیال و خانمان را چه كند
دیوانه كنی هر دو جهانش بخشی           دیوانه تو هر دو جهان را چه كند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 21:33  توسط امید  | 

دیوان شمس (غزلیات) (گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند) از مولوی

گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند      وین عالم بی‌اصل را چون ذره‌ها برهم زند
عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود       آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند
دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک       زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند
بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان       شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند
گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد       گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند
خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی       کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند
مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری       مه را نماند زهره را تا پرده خرم زند
افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل       زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند
نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح       نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند
نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند       نی باغ خوش باشی کند نی ابر نیسان نم زند
نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا       نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند
اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود       جان ربی الاعلی گود دل ربی الاعلم زند
برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل       تا نقش‌های بی‌بدل بر کسوه معلم زند
حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته       آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند
خورشید حق دل شرق او شرقی که هر دم برق او       بر پوره ادهم جهد بر عیسی مریم زند
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 9:13  توسط امید  | 

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم ؟ آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بود است مراد وی از این ساختنم

جان که از عالم علوی است یقین می دانم

رخت خود باز بر آنم که همان جا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او می شنود آوازم

یا کدام است سخن می نهد اندر دهنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد

از سر عربده مستانه به هم درشکنم

من به خود نامدم این جا که به خود باز روم

آن که آورد مرا باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

شمس تبریز اگر روی به من بنمایی

والله این قالب مردار به هم در شکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 21:55  توسط امید  | 

خیام

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حرف معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 19:17  توسط امید  | 

آلبر کامو

ترجیح می دهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مُردم بفهمم که نیست ،، تااینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مُردم بفهمم که هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 15:21  توسط امید  | 

داشت  انسان خود   به   ربّش    آگهي     ليك   او   را   معرفت از حق تهي

خـالق   و   مخلوق   اندر   لا مکان            مژده   دادش حق‌  ز لطف بيكران

تا  كه مخلوق از تخلق   بگذرد                   از   نگاه   خالق    آنگه    بنگرد

وانگه    او   را   لازم آمد غفلتي                تا    كه دل بردارد از حق   مدتي

جام‌  نسيان دادش‌ او شد گيج و گم          وانگهش گفتا      «الستُ  ربّكم؟»

خوش   قماری   وحدتي   آمد    پديد          لاجرم انسان سوي   دنيا    دويد

او   برون شد   رو بسوي اسفلين              مـا  جعلنَـا  العالمينَ     لاعبين

زين سبب هر قدر سوي او روي                از تعقّل   و   ز فكر بيرون شوي

واله‌ و‌ سرمست   ‌وحيران مي‌شوي         آنچه ربّت‌  وعده داد  آن‌  مي‌شوي
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 0:54  توسط امید  | 

دیوان شمس (غزلیات) (حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو) از مولوی

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو       و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن       وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها       وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی       گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده       آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما       فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی       چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد       ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما       مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را       کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو
گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را       دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه       ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو
تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی       تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو
شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها       هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو
یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی       یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو
ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر       نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 21:23  توسط امید  | 

عیب کسان منگر و احسان خویش      دیده فروبر به گریبان خویش

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 13:24  توسط امید  | 

تناسخ در شعر مولانا

از جمادی مردم و نامی شدم         وز نما مردم به حيوان سر زدم
مردم از حيوانی و آدم شدم           پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
بار ديگر هم بميرم از بشر              تا برآرم از ملايک بال و پر
بار ديگر از ملک پران شوم              آنچه اندر وهم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون    گويدم انا اليه راجعون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 16:24  توسط امید  | 

نت رایلی

اگر در کارتان در حال پیشرفت نیستید و بهتر نمی شوید ، پس دارید بدتر می شوید .

نت رایلی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 11:54  توسط امید  | 

ابوسعید ابوالخیر

خواهی که خدا کار نکو با تو کند      ارواح ملایک همه را با تو کند

یا هرچه رضای او در آنست بکن      یا راضی شو , هر آنچه او با تو کند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 11:46  توسط امید  | 

از بایزید بسطامی پرسیدند: علامت محبت حق تعالی چه باشد؟

از بایزید بسطامی پرسیدند: علامت محبت حق تعالی چه باشد؟

گفت: علامت آنکسی که حق تعالی او را دوست دارد آن بود که سه خصلت بدو دهد:

سخاوتی چون سخاوت دریا

شفقتی چون شفقت آفتاب

و تواضعی چون تواضع زمین
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 10:56  توسط امید  |